تبليغاتX
گلشن راز؛ واحه‌اي در كوير
گلشن راز؛ واحه‌اي در كوير
گلگشتي در بوستان انديشه‌هاي ناب عرفاني و روشنفكري ديني
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
غزل زيبايي از شهريار ...  

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم

 

 

شنبه هجدهم مهر 1388
اخراجي‌ها! ...  
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل باغ آشنایی

 

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چَرَد آهوی خَتایی

 

سر ِ برگ گل ندارم، ز چه رو رَوَم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گل‌ها همه بوی بی‌وفایی

 

در ِ گلسِتان ِ چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

 

ز فراق چون ننالم،‌ من دلشکسته چون نی؟

که بسوخت بند بندم ز حرارت جدایی

 

به کدام ملت است این؟ به کدام مذهب است این؟

که کُشند عاشقی را که: "تو عاشقم چرایی؟!"

 

به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند

که: "برون در چه کردی که درون خانه آیی؟"

 

به قمارخانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی

 

در ِ دیر می‌زدم من،‌که ندا ز در درآمد

که: "درآ درآ عراقی! که تو هم از آن ِ مایی"