طنز عاشقانه
چه حاجت بر طناب دار و بند است
دل شيدا به يك موي تو بند است
اسير عشق صيدي بي تقلاست
همه عالم اسير اين كمند است
غم بيصحبتي برده امانم
دلم زين درد بي درمان نژند است
گناه دست كوته نيست جانا
نخيل قامتت از بس بلند است
مقصر نيستي در تندخويي
وليكن طبع تو مشكلپسند است
كنون كه در چمن بالانشيني
نميگويي خرت هرگز به چند است
بخواني شعرم و خندي به ريشم
كه شعرت سر به سر چرت و پرند است
مزن بر زلف پيچاپيچ شانه
دل شيدا به يك موي تو بند است
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 12:27 توسط احسان احمدی خاوه
|
قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند...که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم....