مژده

مژده

ياد تو جاني دگرم مي‌ دهد

مژده صبح ظفرم مي‌دهد

هر سخني كز لب تو جاري است

بادة بيدارگرم مي‌دهد

مستي چشم تو خمارم ببرد

ليك كنون درد سرم مي‌دهد

عمر به پايش بفكندم به نقد

اشك عوض سيم و زرم مي‌دهد

در پي پير ار چه به ظلمت شدم

 همنفسي با قمرم مي‌دهد

چشمه آب ازلي عشق بود

عشق تو چشمان ترم مي‌دهد

سينه اگر سوخته دل خسته است

دولت مه شعر ترم مي‌دهد

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

 

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ادامه نوشته

اینجا کسی هشیار نیست!!

مست و هوشیار

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت این پیراهن است افسار نیست

گفت مستی زان سبب افتان وخیزان می روی

گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت می باید ترا تا خانه ی قاضی برم

گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی راسرای آنجا شویم

گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست

گفت تا داروغه راگوییم درمسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت پوسیدست جز نقشی ز تار و پود نیست

گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت می بسیار خوردی زان چنان بیخود شدی

گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت باید حد زند هوشیار مردم مست را

گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

ببار ای بارون ببار

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

اشك من هويدا شد

اشك من هويدا شد
ديده ام چو دريا شد
در ميان اشك من سايه تو پيدا شد
موج آتشي از غم زان ميانه برپا شد
اشك من هويدا شد
ديد ه ام چو دريا شد
تو كه گفتي اگر به آتشم كشي
و گر ز غصه ام كشي 
ترا رها نمي كنم من
نه كشته ام ترا ز غم
نه آتشت به جان زدم
كه مي كشي ز من تو دامن
اشك من هويدا شد
ديده ام چو دريا شد
تو برفتي وفا نكرده
نظري سوي ما نكرده
چه كنم اي اميد جانم
كه نيائي خدا نكرده
به ياري شكسته گان چرا نيايي
چه بي وفا چه بي وفا چه بي وفايي
اشك من هويدا شد
ديده ام چو دريا شد

 

وافریادا ز عشق وا فریادا

وا فریادا ز عشق وا فریادا

کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا

ورنه من و عشق هر چه بادا بادا

نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را

مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را
فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را

خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم

كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را

كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را

نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است
كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را

فاضل نظری

عاشق آن لحظه طوفانیم

با همه بی سر و سامانیم 

باز بدنبال پریشانیم 

طاقت فر سودگیم هیچ نیست 

در پی ویران شدن آنی ام 

آمده ام بلکه نگاهم کنی 

عاشق آن لحظه طوفانیم 

دلخوش گرمای کسی نیستم 

آمده ام تا تو بسوزانیم 

آمده ام با عطش سالها 

تا تو کمی عشق بنوشا نیم 

ماهی برگشته ز دریا شدم 

تا که بگیری و بمیرانی ام 

خوبترین حادثه می دانمت 

خوبترین حادثه می دانی ام؟ 

حرف بزن ابر مرا باز کن 

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست 

تشنه یک صحبت طولانی ام 

ها.... به کجا می کشیم - خوب من؟ 

ها...ـ نکشانی به

اشعار فاضل نظری

 

1)

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

2)

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

 

3)

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند

گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست

پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام

صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه

تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

4)

   از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند    

  پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار

 تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند  

 یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

 این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی 

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند 

 یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

 از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

5)

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد  

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد 

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

6)

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد  

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

7 )

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم  

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

8)

راحت بخواب ای شهر، آن دیوانه مرده ست

از گشنگی در گوشه پایانه مرده ست   

از مرگ او کمتر پلیسی باخبر شد

مرده ست، اما اندکی دزدانه مرده ست  

جنب مبال پارک غوغا بود، گفتند:  

دیشب زنی در قسمت مردانه مرده ست  

معشوق هامان پشت هم از دست رفتند:  

فرزانه شوهر کرده و افسانه مرده ست   

مجنون! برو دنبال کارت، چون که لیلا  

حین نخستین عادت ماهانه مرده ست

گل را بکن از شاخه اش، بلبل سقط شد

 آن شمع را خاموش کن، پروانه مرده ست.

9)

از شوكت فرمانرواييها سرم خالي است 
من پادشاه كشتگانم، كشورم خالي است

چابك‌سواري، نامه‌اي خونين به دستم داد
با او چه بايد گفت وقتي لشگرم خالي است

خون‌گريه‌هاي امپراتوري پشيمانم
در آستين ترس، جاي خنجرم خالي است

مكر وليعهدان و نيرنگ وزيران كو؟
تا چند از زهر نديمان ساغرم خالي است؟

اي كاش سنگي در كنار سنگها بودم
آوخ كه من كوهم ولي دور و برم خالي است

فرمانروايي خانه بر دوشم، محبت كن
اي مرگ! تابوتي كه با خود مي‌برم خالي است

10)

 مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را
فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را

خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم

كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را  

كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را

نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است
كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را

 11)

طلسم
در گذر از عاشقان رسيد به فالم
دست مرا خواند و گريه كرد به حالم
روز ازل هم گريست آن ملك مست
نامه تقدير را كه بست به بالم
مثل اناري كه از درخت بيفتد
در هيجان رسيدن به كمالم
هر رگ من رد يك ترك به تنم شد
منتظر يك اشاره است سفالم
بيشه شيران شرزه بود دو چشمش
كاش به سويش نرفته بود غزالم
هر كه جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از كه بنالم

12) 

دلباخته
اي صورت پهلو به تبدل زده! اي رنگ
من با تو به دل يكدله كردن، تو به نيرنگ
گر شور به دريا زدنت نيست از اين پس
بيهوده نكوبم سر سودازده بر سنگ
با من سر پيمانت اگر نيست نيايم
چون سايه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
يك روز دو دلباخته بوديم من و تو!
اكنون تو ز من دل‌زده‌اي! من ز تو دلتنگ

 13)

آهنگ
از صلح مي‌گويند يا از جنگ مي‌خوانند؟!
ديوانه‌ها آواز بي‌آهنگ مي‌خوانند
گاهي قناريها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ مي‌خوانند
كنج قفس مي‌ميرم و اين خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نيرنگ مي‌دانند
سنگم به بدنامي زنند اكنون ولي روزي
نام مرا با اشك روي سنگ مي‌خوانند
اين ماهي افتاده در تنگ تماشا را
پس كي به آن درياي آبي‌رنگ مي‌خوانند 

14) 

جواهرخانه
كبرياي توبه را بشكن پشيماني بس است
از جواهرخانه خالي نگهباني بس است
ترس جاي عشق جولان داد و شك جاي يقين
آبروداري كن اي زاهد مسلماني بس است
خلق دلسنگ‌اند و من آيينه با خود مي‌برم
بشكنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است
يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد
هفتصد سال است مي‌بارد! فراواني بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس مي‌دهيم
ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است
بر سر خوان تو تنها كفر نعمت مي‌كنيم
سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است! 

 

15) 

گنج
شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است
جام مي‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرين مرتبه مست‌شدن اخلاق است
بيش از آن شوق كه من با لب ساغر دارم
لب ساقي به دعاگويي من مشتاق است
بعد يك عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجي است كه افزوني‌اش از انفاق است
باد، مشتي ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمي سوزاندن اين اوراق است.

 16)

تفاوت
پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند
شادم تصور مي‌كني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را
ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم كشتة عشقت نظر كن
پروانه‌هاي مرده با هم فرق دارند

17) 

هلاهل
اين طرف مشتي صدف آنجا كمي گل ريخته
موج، ماهيهاي عاشق را به ساحل ريخته
بعد از اين در جام من تصوير ابر تيره‌ ايست
بعد از اين در جام دريا ماه كامل ريخته
مرگ حق دارد كه از من روي برگردانده است
زندگي در كام من زهر هلاهل ريخته
هر چه دام افكندم، آهوها گريزان‌تر شدند
حال صدها دام ديگر در مقابل ريخته
هيچ راهي جز به دام افتادن صياد نيست
هر كجا پا مي‌گذارم دامني دل ريخته
زاهدي با كوزه‌اي خالي ز دريا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ريخته!

 18)

زيارت
مستي نه از پياله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد
آيينه خيره شد به من و من به‌ آيينه
آن قدر خيره شد كه تبسم شروع شد
خورشيد ذره‌بين به تماشاي من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد
وقتي نسيم آه من از شيشه‌ها گذشت
بي‌تابي مزارع گندم شروع شد
موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يك
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگويم كه ماجرا
از ربناي ركعت دوم شروع شد
در سجده توبه كردم و پايان گرفت كار
تا گفتم السلام عليكم ... شروع شد

19

مثلا تازه شود .... غزلی از  اقليت...

 

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در اين ساغر پاک

از در آميختن آميختن شادي و غم دلتنگم

خوشه اي از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

اي نبخشوده گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر ميگردم

دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از ياد برم خاطره دوري را

بازهرچند رسيديم به هم !دلتنگم

20

به سفارش دوستان دوباره دلتنگيهايم را در اين نمايشگاه شلوغ به امانت گذاشتم. باشد که دوباره بستانم اش و در صندوقی نهانش کنم. به هر تقدير اينک من و اينک .... 

به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در بی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نيست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنيد

دليل سر به هوا بودن زمين ماه است

شب مشاهده  چشم آن کمان ابروست! 

کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار

شب خجالت من از لب تو در راه است....


21

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسمانی ناگریز از ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

دردل خود مومنم ،در چشم مردم کافرم

گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

چند صد سال است راه از با طنم تا ظاهرم

خلق می گویند:ابری تیره درپیرا هنی ست

شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم 

مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک

هرچه باشد ناگریزم هرچه باشد حاضرم

به س.

22

به پاس همه ی نگاه ها دلتنگی ها و رنجش های تو

و دیوانگی های من

 

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

 

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست

 

ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست

 

 پر می کشی و وای به حال پرنده ایی

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست

 

ایینه ایی و اه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

23

این طرف مشتی صدف ،انجا کمی گل ریخته

موج،ماهی های عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره است

بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته

مرگ حق دارد که از ما روی برگردانده است

زندگی در کام ما زهر هلاهل ریخته

هر چه دام افکندم اهوها گریزان تر شدند

حال،صدها دام دیگر در مقابل ریخته

هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست

هر کجا پا میگذارم دامنی دل ریخته

عارفی از نیمه راه تحیر بازگشت

گفت ،خون عاشقان منزل به منزل ریخته

 

تمام عبادات ما عادت است

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پر از «گلشن راز» ، از «عقل سرخ»
پر از «کیمیای سعادت» کنیم

بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
بیا عاشقی را رعایت کنیم


قیصر امین پور

شعري منسوب به ابوسعيد ابوالخير

گيرم كه هزار مصحف از بر داري

با آن چه كني كه نفس كافر داري؟

سر را به زمين چه مينهي بهر نماز؟

آن را به زمين بنه كه در سر داري

غزل زيبايي از شهريار

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم

 

 

اخراجي‌ها!

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل باغ آشنایی

 

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چَرَد آهوی خَتایی

 

سر ِ برگ گل ندارم، ز چه رو رَوَم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گل‌ها همه بوی بی‌وفایی

 

در ِ گلسِتان ِ چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

 

ز فراق چون ننالم،‌ من دلشکسته چون نی؟

که بسوخت بند بندم ز حرارت جدایی

 

به کدام ملت است این؟ به کدام مذهب است این؟

که کُشند عاشقی را که: "تو عاشقم چرایی؟!"

 

به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند

که: "برون در چه کردی که درون خانه آیی؟"

 

به قمارخانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی

 

در ِ دیر می‌زدم من،‌که ندا ز در درآمد

که: "درآ درآ عراقی! که تو هم از آن ِ مایی"

شعر طنز سعيد بيابانكي كه در ديدار با رهبر انقلاب خوانده شد

 

خبرگزاري فارس: سعيد بيابانكي متن كامل شعر طنزي را كه در ديدار شاعران با رهبر معظم انقلاب خواند، در اختيار خبرگزاري فارس قرار داد.


شكر ايزد فن‌آوري داريم
صنعت ذره‌پروري داريم

از كرامات تيم ملي‌مان
افتخارات كشوري داريم

با نود حال مي‌كنيم فقط
بس كه ايراد داوري داريم

وزنه‌برداري است ورزش ما
چون فقط نان بربري داريم

مي‌توانيم صادرات كنيم
بس كه جوك‌هاي آذري داريم

گشت ارشاد اگر افاقه نكرد
صد و ده و كلانتري داريم

خواهران از چه زود مي‌رنجيد
ما كه قصد برادري داريم

ما براي اثبات اصل حجاب
خط توليد روسري داريم

اين طرف روزنامه‌هاي زياد
آن طرف دادگستري داريم!

جاي شعر درست و درمان هم
تا بخواهي دري وري داريم

حرف‌هامان طلاست سي‌سال است
قصد احداث زرگري داريم

ما در ايام سال هفده بار
آزمون سراسري داريم

اجنبي هيچكاك اگر دارد
ما جواد شمقدري داريم

تا بدانند با بهانه طنز
از همه قصد دلبري داريم

هم كمال تشكر از دولت
هم وزير ترابري داريم

آسمان كشتي ارباب هنر مي‌شكند

ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم
جامه كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
عيب درويش و توانگر به كم و بيش بد است
كار بد مصلحت آن است كه مطلق نكنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نكنيم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به مي صاف مروق نكنيم
آسمان كشتي ارباب هنر مي شكند
تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم
گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم براو
گر به حق گفت جدل با سخن حق نكنيم

من که میدانم ...

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و اسان میرسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد

«پس چرا، پس چرا عاشق نباشم»

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و ادمی قول و قراری نیست نیست

من که میدانم اجل ناخوانده و بی دادگر

سرزده می اید و راه فراری نیست نیست

پس چرا، پس چرا عاشق نباشم

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و اسان میرسد

پس چرا، پس چرا عاشق نباشـــــم

با تو پیوستم...

من خرابم زغم یار خراباتی خویـــش      می زند غمزه او نابرده غم بر دل ریش

     با تو پیوستم و از غیر تو دل بگسستم      آشنای تو ندارد سر بیگانه و خویـش     

      به عنایت نظری کن به من دل شده را      نرود بـی مدد لطف تو کـاری از پیـش  

    آخر ای پادشه ملک و  ملاحت چه شود      که لب لعـل تو ریزد نمکـی بر دل ریــش

        خرمن صبر من سوخته دل داد به باد     چشم مست تو که بگشاد کمین از پس و پیش

        گــر چلیـپای سر زلـف زهم بگشایــد      بس مسلمان که شود کشته آن کافر کیش 

       پــس زانو منشین و غم بیهوده مخور      که زغم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش

      پــرسش حال دل سوخته کن بهر خدا      نیست از شاه عجب، گر بنوازد درویش

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

شعري از زنده ياد؛سيد حسن حسيني

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه كنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه كنم

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه كنم

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته این ایل و تبارم چه كنم

من كز این فاصله غارت شده چشم تو ام
چون به دیدار تو افتد سر وكارم چه كنم

یك به یك با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه كنم

ذات مشعشع ،علي

 

قوس قزح شد پديد نور منور دميد

ماه فلك دررسيد ساقي كوثر پديد

 گشت جهان درفشان زان مه مهرو  نشان

جام و صراحي‌چشان در قدم آن شهيد

 بازگشادند خم در شب عيد غدير

گشت طرب برقرار از قبل آن وحيد

 مطرب مهتابرو كرد به مستان سلام

در دل ما مردگان نفخه قاموا دميد

 چرخ‌زنان هر سحر عاشق روي قمر

نعره زند از شرر زان لب همچون نبيد

 هاتف غيب آمده از بر هفتم فلك

كاي همه لولي‌وشان جان به چنين مه دهيد

 دوش چو در ميكده باده توحيد بود

رندوشي نعره زد گفت كه هل من مزيد»؟

 هيچ نخواهد عسل يا كه شكر در مثل

آب لب شكر لبي كز لب قندت مكيد

 اي كه همه جان تويي در ايمان تويي

هست شدي در جهان جان جهان آفريد

  هيچ نبودش ثمر آنكه به فضل و هنر

در قبل حسن تو يوسف مصري خريد

 جان جهان جمله تو نور روان محو تو

جان گهر و بحر تو  زانچه بگويم مزيد

 ذات مشعشع علي،‌جام ملمع علي

در چمن عشق تو آهوي جان پروريد

 خضر سكندر علي،‌ خواجه قنبر علي

ساقي كوثر علي، زين همه برتر پريد

 اي قمر شبروان، وي سمر رهروان

قبله ما عاشقان، اي صنم خوش نويد

 عبد و غلام تو ام، تشنه جام تو ام

شهر جنون قفل شد، ‌نام تو باشد كليد

 گفت به شيدا شبي، شاهد شيرين لبي

بنده در بند عشق از همه عالم دهيد


«قانون حج»

 

 

 شعري از دوست عزيزم جواد كلاته عربي:

احرام بستگانیم، طوف حریم دلدار

مارا به خود مخوانید، ای غافلانِ هشیار

سرها به روی دستان، قانونِ عید قربان

در خانه گاهِ توحید، مرگ است چاره کار

سر، وهمِ بودنِ من، زنجیر جان، تنِ من

قانون حج چنین است، یک مرد و چوبه دار

حج چیست خانه دیدن؟ یا گِردِ خانه گشتن؟

ننگ است خانه گردی بی یار و بی رخ یار

شبها هلال مهتاب، قربانگهی  دوباره ست

سَیفِ خلیل مه رو، روی نیاز بیدار

حاجی مکن تو عیبم، از نکته ای که گفتم

بهر خدای خانه، از خانه دست بردار

 

«دل به دریا زده آب»

 

 شعري از دوست عزيزم جواد كلاته عربي:

می تراود مهتاب، دل به دریا زده آب

می نوازد مهتاب، و به رقص آمده آب

در دل هر ذره اش برق نگاهی پیداست

چشم دریا روشن.

 می تراود مهتاب، دل به دریا زده آب

جذر و مدّش همه از جام نگاه مهتاب

همه از باده ناب

و فرازش همه سرمستی عشق، همه بدمستی آب

و فرودش همه آداب فنا.

 امشب از موسیقی ماه غنا می بارد

و به رقص آمده آب

آب، زنجیری نور است امشب

ساحلِ امن به خود می لرزد

وَ زِ مستیش جهان می رقصد و فلک می چرخد

امشبی را تو بدان، آب، به نافهمی ما می خندد.

 ماه، امشب، در آینه آب افتادست

که به ما یاد دهد

این هم آغوشی مهتاب، تو را نیز فرا می خواند.

 

 

 

بيداد ظالمان

غزلي از سيف فرغاني

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد

هم رونق زمان شما نيز بگذرد

وين بوم محنت از پي آن تا كند خراب

بر دولت آشيان شما نيز بگذرد

باد خزان نكبت ايام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نكرد

بيداد ظالمان شما نيز بگذرد

در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت

اين عوعو سگان شما نيز بگذرد

بادي كه در زمانه بسي شمع ما بكشت

هم بر چراغدان شما نيز بگذرد

زين كاروانسراي بسي كاروان گذشت

ناچار كاروان شما نيز بگذرد

اي مفتخر به طالع مسعود خويشتن

تاثير اختران شما نيز بگذرد

اين نوبت از كسان به شما ناكسان رسيد

نوبت ز ناكسان شما نيز بگذرد

بر تير جورتان ز تحمل سپر كنيم

تا سختي كمان شما نيز بگذرد

آبي است ايستاده در اين خانه مال و جاه

اين آب ناروان شما نيز بگذرد

اي تو سپرده به چوپان گرگ طبع

اين گرگي شبان شما نيز بگذرد

پيل فنا كه شاه بقا مات حكم اوست

هم بر پيادگان شما نيز بگذرد

 

شب تقدير

به بزم شعر من شمشيررقصيد

ميان هر هجا تدبير رقصيد

مفاعيلن مفاعيلن چو خرقه است

بدون خرقه امشب پير رقصيد

ميان بيشه انديشه من

دل غرش‌گر چون شير رقصيد

هزاران سال در زنجير بودم

هزاران بار اين زنجير رقصيد

دلم امشب زده بر سيم آخر

به غم خنديد و يك دل سير رقصيد

دل آدم كه شد مجنون حوا

ميان شاخه انجير رقصيد

قسم بر تين و بر زيتون كه عيسي

در آن‌ آشوب دار و گير رقصيد

قسم بر كفر، كان ماه شب‌افروز

در اين ظلمتگه دلگير رقصيد

دل شيدا كه قدر عشق فهميد

قضا را در شب تقدير رقصيد


 

حمد محمد

خرّم سري كه مست خيال‌محمد است

روشن دلي كه محو جمال محمد است

 

جان ملك مطهر از نور احمدي است

پشت فلك خميده ز دال محمد است

 

در  ساحل  فـلاح  و امان  لنگر افكند

اين  سرنوشت  كشتي آل محمد است

 

از  اعتبار  شمس،  فلك چرخ مي زند

رقصش  به گرد گرد نعال محمد است

 

مهتاب و زهره كز همه خوبان نكو‌ترند

خود نقطه‌اي به نور جمال محمد است

 

اين شور و غلغلي كه ز آفـاق مي رسد

هر  ذرّه ايش حمـد كمال محمد است

 

پايان رسيد نكته و با نقطه ختم شد

عالم تمام نقطه خال محمد است

 


 

خط ساغر

 

«يا رب انصافي بده آن شيخ دعوي دار را

تا به خواري ننگرد رندان دردي‌خوار را»

 

خار و گل با هم نشانده باغبان روز ازل

بين صبوري گل و زخم زبان خار را

 

شكوه‌ها زين خلق دارم زين زمانه زين فريب

زين سبب در خون ببيني مردم خونبار را

 

همچو ني كوته زبان و تن همه حنجر شدم

در غلاف دل ز بس پوشيده‌ام گفتار را

 

پنجه از خون دل مسكين خضاب اندود‌ه‌اند

شاهد ار خواهي بپرس آن خواجه بازار را

 

ذوالفقار حيدري كو؟ هان چه شد عدل علي؟

بشكند تا شيشه اين ديو مردم خوار را

 

تا ز جام شيخ جامي خطي از ساغر زدم

مست را فرزانه ديدم در جنون هشيار را

 

گر زبانم را برد تيغ جفاكاري چه باك

تيزتر گردد قلم چون قط زني هر بار را

 

گر بخواني شعر شيدا در سماع قدسيان

حافظ اندازد كله را مولوي دستار را

 


 

طنز عاشقانه

 

چه حاجت بر طناب دار و بند است

دل شيدا به يك موي تو بند است

 

اسير عشق صيدي بي تقلاست

همه عالم اسير اين كمند است

 

غم بي‌صحبتي برده امانم

دلم زين درد بي درمان نژند است

 

گناه دست كوته نيست جانا

نخيل قامتت از بس بلند است

 

مقصر نيستي در تندخويي

وليكن طبع تو مشكل‌پسند است

 

كنون كه در چمن بالانشيني

نمي‌گويي خرت هرگز به چند است

 

بخواني شعرم و خندي به ريشم

كه شعرت سر به سر چرت و پرند است

 

مزن بر زلف پيچاپيچ شانه

دل شيدا به يك موي تو بند است


شيشه و سنگ

 

خريـدار  كــالاي  فـرهـنگ  نيست

در اين ملك حرفي  بجز جنگ نيست

 

« پرستش‌به مستي‌است‌دركيش مهر»

سخـن از  خـدا جز  به نيـرنگ نيست

 

خموشــان   عـارف    ببسـتند    لب

سخنگو  بجز  مرد  صد  رنگ  نيست

 

ز  عرفـان  و  حكـمت  نمانده سخـن

حكايت  بجز  شيشه  و  سنگ  نيست

 

مگــر   نام    نام آوران   گم شدي ؟

كه  عـالم  بجـز غرقــة  ننگ نيست

 

غم  گيـتي    و   بار    اندوه   دوست

دوايش  مگـر   زخـمة   چنگ  نيست

 

به  ساغـر  بشو  نقش  نيـك  و  بدي

كه  عـالم   بجز خمــرة ‌ رنگ  نيست

 

اسـير    دل    پـاك    آييـنه    شــو

كه  در  سينه‌اش  ديده  دلتنگ نيست

 

حذر  كـن  از  ايـن  خاك  فرزندكش

كه  مهرش  مگر  از دل سنگ نيست

 

به   دامـان   مهـتاب   آيـنده   بـاش

جز  او محـرم  اين  دل  تنگ  نيست


شيوه دل سوختن

 

 

رمزيست  ميان  من  و معشوق من امشب

رازي‌است به روي‌ لب و لب،دوختن امشب

 

اي لالة مـن ، نالة ‌مـن، آه من اي عشـق

بگذار  دمي  شـيوه‌ي  دل  سوختن  امشب

 

هر چنـد  ز  ياد  تو  شده شـمع ، وجــودم

از  ما  نكـني يـاد در اين  انجمـن امـشب

 

آتش به سرم خنده به لب اشـك به دامـن

آتـش زده‌ام  خنـده‌زنان  خويشـتن  امشب

 

امشـب  كه سرا پا  غـم و از غصـه فـزونم

رحمي‌كن و بگذار به من خو يشـتن امشب

 

شمعي كه شده سوخته از هجر، منم من

از عشــق  تو آمـوختـم  افروختـن  امشب

 

شيداي تو بودم همه عمـر اي گل شب‌بو

بگشـاي لب غنچـة خـود خنـده زن امشب