حمد محمد
خرّم سري كه مست خيالمحمد است
روشن دلي كه محو جمال محمد است
جان ملك مطهر از نور احمدي است
پشت فلك خميده ز دال محمد است
در ساحل فـلاح و امان لنگر افكند
اين سرنوشت كشتي آل محمد است
از اعتبار شمس، فلك چرخ مي زند
رقصش به گرد گرد نعال محمد است
مهتاب و زهره كز همه خوبان نكوترند
خود نقطهاي به نور جمال محمد است
اين شور و غلغلي كه ز آفـاق مي رسد
هر ذرّه ايش حمـد كمال محمد است
پايان رسيد نكته و با نقطه ختم شد
عالم تمام نقطه خال محمد است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 22:14 توسط احسان احمدی خاوه
|
قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند...که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم....