شب تقدير
به بزم شعر من شمشيررقصيد
ميان هر هجا تدبير رقصيد
مفاعيلن مفاعيلن چو خرقه است
بدون خرقه امشب پير رقصيد
ميان بيشه انديشه من
دل غرشگر چون شير رقصيد
هزاران سال در زنجير بودم
هزاران بار اين زنجير رقصيد
دلم امشب زده بر سيم آخر
به غم خنديد و يك دل سير رقصيد
دل آدم كه شد مجنون حوا
ميان شاخه انجير رقصيد
قسم بر تين و بر زيتون كه عيسي
در آن آشوب دار و گير رقصيد
قسم بر كفر، كان ماه شبافروز
در اين ظلمتگه دلگير رقصيد
دل شيدا كه قدر عشق فهميد
قضا را در شب تقدير رقصيد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 19:15 توسط احسان احمدی خاوه
|
قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند...که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم....