به بزم شعر من شمشيررقصيد

ميان هر هجا تدبير رقصيد

مفاعيلن مفاعيلن چو خرقه است

بدون خرقه امشب پير رقصيد

ميان بيشه انديشه من

دل غرش‌گر چون شير رقصيد

هزاران سال در زنجير بودم

هزاران بار اين زنجير رقصيد

دلم امشب زده بر سيم آخر

به غم خنديد و يك دل سير رقصيد

دل آدم كه شد مجنون حوا

ميان شاخه انجير رقصيد

قسم بر تين و بر زيتون كه عيسي

در آن‌ آشوب دار و گير رقصيد

قسم بر كفر، كان ماه شب‌افروز

در اين ظلمتگه دلگير رقصيد

دل شيدا كه قدر عشق فهميد

قضا را در شب تقدير رقصيد