«دل به دریا زده آب»
شعري از دوست عزيزم جواد كلاته عربي:
می تراود مهتاب، دل به دریا زده آب
می نوازد مهتاب، و به رقص آمده آب
در دل هر ذره اش برق نگاهی پیداست
چشم دریا روشن.
می تراود مهتاب، دل به دریا زده آب
جذر و مدّش همه از جام نگاه مهتاب
همه از باده ناب
و فرازش همه سرمستی عشق، همه بدمستی آب
و فرودش همه آداب فنا.
امشب از موسیقی ماه غنا می بارد
و به رقص آمده آب
آب، زنجیری نور است امشب
ساحلِ امن به خود می لرزد
وَ زِ مستیش جهان می رقصد و فلک می چرخد
امشبی را تو بدان، آب، به نافهمی ما می خندد.
ماه، امشب، در آینه آب افتادست
که به ما یاد دهد
این هم آغوشی مهتاب، تو را نیز فرا می خواند.
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 11:18 توسط احسان احمدی خاوه
|
قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند...که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم....