قوس قزح شد پديد نور منور دميد

ماه فلك دررسيد ساقي كوثر پديد

 گشت جهان درفشان زان مه مهرو  نشان

جام و صراحي‌چشان در قدم آن شهيد

 بازگشادند خم در شب عيد غدير

گشت طرب برقرار از قبل آن وحيد

 مطرب مهتابرو كرد به مستان سلام

در دل ما مردگان نفخه قاموا دميد

 چرخ‌زنان هر سحر عاشق روي قمر

نعره زند از شرر زان لب همچون نبيد

 هاتف غيب آمده از بر هفتم فلك

كاي همه لولي‌وشان جان به چنين مه دهيد

 دوش چو در ميكده باده توحيد بود

رندوشي نعره زد گفت كه هل من مزيد»؟

 هيچ نخواهد عسل يا كه شكر در مثل

آب لب شكر لبي كز لب قندت مكيد

 اي كه همه جان تويي در ايمان تويي

هست شدي در جهان جان جهان آفريد

  هيچ نبودش ثمر آنكه به فضل و هنر

در قبل حسن تو يوسف مصري خريد

 جان جهان جمله تو نور روان محو تو

جان گهر و بحر تو  زانچه بگويم مزيد

 ذات مشعشع علي،‌جام ملمع علي

در چمن عشق تو آهوي جان پروريد

 خضر سكندر علي،‌ خواجه قنبر علي

ساقي كوثر علي، زين همه برتر پريد

 اي قمر شبروان، وي سمر رهروان

قبله ما عاشقان، اي صنم خوش نويد

 عبد و غلام تو ام، تشنه جام تو ام

شهر جنون قفل شد، ‌نام تو باشد كليد

 گفت به شيدا شبي، شاهد شيرين لبي

بنده در بند عشق از همه عالم دهيد